ابرزگه .لنده .دل نوشتته سید علی سیدی

یا خدا.......در این دنیای بزرگ و پر رمز و راز ....من بارها بوده بخودم میگفتم رفته .....ویاد گرفتم چیزی که رفته دیگر هیچوقت بر نمیگردد ....ولی قبلش معنی کلمه هرگز را فهمیدم ......ولی در این روزها ودر این ایام جوانیم حرفم را پس گرفتم با چشمانی اشکبار و بغض گلویم..... در سن سی و سه سالگی که میگویند جوانی یکی از بهترین دوران عمر ادمه......نه من گویم .....بزرگان می گویند این حرف و.........وگریه کنان میگویم پس اگر این واقعیت دارد چرا........من دلتنگ ایام بچگیم شدم ......نبخاطر سن و سال .بلکه بخاطر مردم ان روزها .....چه روزهای بود ....ان روزها.....چه چیز فرق کرده کجای این جریان عوض شده ....هیچ ادم ها همان ادمها خورشید همان خورشید روز ها همانروز ها............ولی بدون عاطفه و مهر و محبت .بدون برابری و برادری. .........اری این است فرق این ایام
[ سه‌شنبه 30 دی 1399 ] [ 15:58 ] [ bushehrsiti ]

سید علی،سیدی ابرزگه.خالق مهربان.در زندگی خود کینه از کسی به دل نگیر....

در زندگی خود از کسی کینه به دل نگیرید ....می دانم ...اری ...می دانم ...بخشیدن کسی که دلتان را شکسته و یا به شما صدمه یا ضرری رسانیده .می دانم اری من میدانم تجربه کردم سخت است بخشیدن همچین ادمی ......و به شما ها هم میگویم به حرف کسی گوش نکنید .....و دلتان را از بند زندان نفس برهانید ......جز ندای دلت ......به حرف کسی اهمیت ندهید ....که چرا بخشیدی ....چطور مگر یادت رفته است ......وبا روی گشاده وبا اغوش باز به استقبال افتاب فردا برو.......زیرا بخشیدن موجب راحتی روح و روان خودتان میشود .....با کینه توزی فقط به غم های خود می افزونیم هیچ نفعی نخواهیم برد .....مرسی
[ سه‌شنبه 30 دی 1399 ] [ 15:49 ] [ bushehrsiti ]

چه کس میفهمد ان قلبی.شعر از سید علی سیدی ابرزگه

چه کس میفهمد ان قلبی... که از دوری زدلدارش،حتی یک شب نیاسوید .....شما ها را سوال پرسم .....که درس خواندین نه کم بسیار........خیانت را چه تعبیر میکنید در دل......دروغ گفتن.زنا کردن .یا که دزدیدن.........وتا جایی.که میدانم همه اکثر. بدین شیوه جواب میدن.......ولی غافل از این دنیای بد وحشی و بد ذاتی........رفیقی خونه دوستش بگیرد دست ناموسش....زنی با شوی خود در جشن و مهمانی ......دو دستی شوی خود چسبید ........ولی چشمان او جای دگر بیند ......شبی را که هنا میزارن اندردست شاداماد.........همان داماد بد اقبال.....که هیچ گاه توی رویایش نمیگنجد......خیانت از تمام ارزوهایش
[ پنج‌شنبه 11 دی 1399 ] [ 20:45 ] [ bushehrsiti ]

سید علی،سیدی ابرزگه.خالق مهربان.

خداوندا به حق خلقت وربانیت سوگند.......من بنده اگرخبطی ز نادانی زنفسم مرتکب گشتم.....ولی من خود که میدانمتو رحمانی و بخشنده......من بنده خجل گشتم زنفسم یا ز کردارم.......خداوندا امیدم نا امید گشته.زاخلاقم و زکردارم.......خداوندا من بنده خطا کارم.....ولی بازم به در گاهت نظر دارم....
[ پنج‌شنبه 11 دی 1399 ] [ 20:25 ] [ bushehrsiti ]

اهل روستایم من .سید علی سیدی ابرزگه.

اهل روستایم من .پیشه مردم ده به زراعت بند بود......همه مردم ده اخ چه صادق بودن......همه اهل دل و همه با هم بودن ودر ان ایام من نو جوانی بودم......همه سرگرمی من با سگ و گاو و خرم سر میشد ......توی ان روزای خوش.همه خوشحال بودن همه مردم ده......سالها میگزرد .......مثل یک رود روان ....یا زمانه بد شد .......یا که این مردم ده ......پیش خود فکر دم؟؟؟؟؟؟؟مشکل از روستا هست یا که از مردم ده.........؟؟؟؟؟
[ پنج‌شنبه 11 دی 1399 ] [ 20:18 ] [ bushehrsiti ]

ابرزگه .لنده .دل نوشتته سید علی سیدی

بخردان از خررد خود بهر مشکل استفااده می نماین.جاهلان از روی نادانی .گره بسته به دندان میفشارند
[ پنج‌شنبه 11 دی 1399 ] [ 20:10 ] [ bushehrsiti ]

دلم گرفته ای خدا...سید علی سیدی ابرزگه....یاخداوند

دلم گرفته ای خدا .....دلم گرفته ای خدا ........امشب از اون سباست که من .........دلم میخواد گریه کنم... . ....... بین تموم ادما بغضمو فریاد بزنم...........امشب ازا ون شباست که من دوباره دیونه بشم ...........تواین شبای بی کسیم ......عشقشو از دلم گرفت.... کسی که عاشقش شدم .... دلم میخواد داد بزنم .....که ای خدای قلب من .....تاوان چی رو پس میدم ......در این شبه تاریک و سرد ...... خونه شکنجه گاهمه .......امشب از اون شباست که من دلم میخواد زار بزنم ........عشق و امید این دلم خدافظی نکرد و رفت .......تو خونه و تو شهر دل ......عشقمو من صدا زدم .....ولی جوابی نشنید ......این دل سرد و بی کسم ........امشب از اون شباست که من دلم میخواد مست بشم ......تو مستی و تو حال خوشیم حرف دلم را بزنم .....امشب از اون شباست که من تو کوچه ها پرسه زنم ....هرکس که پرسیده کجا ........به دنبال یه هم دمم ....دلم میخواد که تا به صبح درون شهر قدم زنم ......تا وقتی بارون بند بیاد ......تا وقتی عشق من بیاد .....امشب از اون شباست که من دلم میخواد گریه کنم ........سر بزارم روی پاش یه عالمه زار بزنم.....امشب از اون شباست که من دلم میخواد داد بزنم ....بین تموم ادما بغض مو فریاد بزنم ......
[ سه‌شنبه 20 اسفند 1398 ] [ 05:14 ] [ bushehrsiti ]

یا الله .....سید علی سیدی ابرزگه .رایس ......تقدیم به ریاست محترممهرو دوستی بوشهر خانم گلبو

در این شهری که بوشهر هسته نامش..........درونش میدر خشد مهر دوستی ........میان ده ها خیریه اول است...... ودر شهر ما.. ...سر هر زبان مهر و دوستی مد است .........رایسش زنی مهربان و گل است............. زنیکی وخوبی زهر کس سر است ..........یتیمان را که باشدپناه...........وبا هر زن بی پناه هم دل است ...........زنی را که گویم دو صد مهربان.........ریاست برایش برازنده است.........وبا کار او رتبه خیریه اول است.......همینجا ودر شعر خود .........برایش هزارسال خوش ارزو میکنم ..........تقدیم به خانم گلبو و دست اندر کاران و پرسنل خیریه مهر دوستی
[ یکشنبه 11 اسفند 1398 ] [ 18:46 ] [ bushehrsiti ]

داداش جونم .تقدیم به دااش گلم سلیمان سیدی......سید علی سیدی ابرزگه. ......یارب

داداش جونم داداش جونم......جونم داداش داداش جونم.......پشتم عمرم باشه داداش ......تودنیا و تو زندگیم پشتم گرمه به خان داداش. . ..توشادام تو غصه هام .....مثال کوه پشتم بوده.......جونم دداداش جونم داداش......عمرم بشه فدا یدونه از موهات.......من جایی خالی بابا رو حسش نکردم تو دلم ....چونکه بوده بابا برام............عزیز من خان داداشم........یادم میاد سال های پیش .......یه سیلی زد تو گوش من......اون روزیو که من میگم .......شاید اونم یادش نیاد.....چه روزیو دارم میگم .......خطایی کردم که داداش سیلی زده توی گوشم......بعدش که رفتم بخوابم............طول نکشید اومد نشست بالا سرم.......خودم زدم به خواب ولی .......دیدم چجوری گریه کرد.....دستشو رو سرم کشید ......با چشمای اشکی و خیس ......دل منم تاب نیاورد ......وقتی که اشکشو دیدم ...،گفتم داداش فدا سرت منم که دلگیر نبودم .....داداش جونم داداش جونم عمرم بشه فدا سرت


[ یکشنبه 11 اسفند 1398 ] [ 02:42 ] [ bushehrsiti ]

خونه ای مادر بزرگ .سید علی سیدی ابرزگه.یا رب.

بارون و دوست دارم کجا؟.........تو خونه ای مادر بزرگ......شبا که بارون می بارید......یه حال داشت هوایی داشته.........تو اون شبا ......گوشه ای از اتاق اون .....یه منقل پر از ذغال ........ که قوری مادر بزرگ .........همیشه اونجا میگزاشت ....بارون دوست دارم کجا؟.......تو خونه ای مادر بزرگ .......


[ یکشنبه 11 اسفند 1398 ] [ 02:25 ] [ bushehrsiti ]
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران