دل نوشته ای از سید علی سیدی ابرزگه .یا رب

دوباره شب .شب .شب .کلمه ای که رنگش با رنگ بخت و اقبال من یکی هست.شبها تا سپیده دم بیدارم .به زندگی می اندیشم .که خدایا کی زندگی ان روی خوشش را به من نشان می دهد .نوبتی هم باشد نوبت من است .وبا هزار رویا وامید ناگهان خواب خاهم رفت .ولی صبح گاه .با صدای جیک جیک گنجشکان که بلند میشم .به خودم نگاه میکنم میبینم تا همان پیراهن پاره وهمان نمد وزیلوی نم دیده زیر پایم هست .به فکری عمیق فرو خواهم رفت .که چرا من هم مثل بقیه خوشبخت نمیشوم .ولی دریغ وصد افسوس که نوبت من زمانی بود که من وقتم را صرف سرگرمی های دیگری میکردم .والان نوبت نوبت دیگران هست وبعد با خودم میگویم .بزار زیلویم به گرما بندازم تا خشک شود .وشب راحت تر بتوانم بخوابم .ولی حیف حیف وهزاران افسوس خواهم خورد  وبه همین زیلوی نم دیده  اکتفا میکنم .چرا چون گزشته دیگر هیچ گاه بر نخواهد گشت ....وسلام سید علی سیدی ابرزگه



[ چهارشنبه 16 بهمن 1398 ] [ 04:17 ] [ bushehrsiti ]

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید