تقدیم به روح شهدای مدافع حرم

شبی ازشبهای خدا من ب خوابی رفتم  ودران عالم خواب ناگهان من دیدم ک سواری میتاخت

به کجامیتازد؟به کجامیتازد؟اندرین دشت ودمن.   دوروبررابه دقت مینگریستم هردم چه بیابان عجیبی دیدم همه جاشن روان وعجیبترازان اشنابوددرنظرم.  گویاانگارکه تمام سن رامن درانجازیستم .به جلو تر رفتم ان سوار میتازید.وفرو رفتم در فکر به کجا می تازد.؟ناگهان خیره شدم در چشماش.صورتش نورانی ولبش خندان بود.به کجا می تازد .اندراین دشت بلند.مقصدش پیدا بود من که از درک نگاهش عاجز .به جلو تر رفتم ناگهان من دیدم.بدنش زخمی بودولباسش پاره.خوب که من خیره شدم بر بدنش .جای ترکشهایش از لباس پیدا بود  .توی ان لحظه اندک .من هزارباربا خودم میگفتم.یا رب این سرباز جوان.توی این دشت ودمن به کجا می تازد.؟او خودش میدانست مقصدش نزدیک است .این واز خنده شیرین لبانش من چه خوب فهمیدم.توی دست راستش بیرق سبزی داشت .روی ان بیرق سبز یک کلمه حک شده بود.یا زینب .ودراخر فهمیدم یارب این سرباز است .اسب ان می تازد .به جهانی برسد .که خالقش وعده اش داده بود.



[ شنبه 14 دی 1398 ] [ 23:18 ] [ bushehrsiti ]

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید