معجزه چشمانم ....سید علی سیدی ابرزگه

من زمانی را یاد خود اورده ام.........بچه بودم پشت لب موی نداشتم ان زمان ........سوی چشمانم روز به روز کم میشده .......نور امید دلم کم میشده ........من در این شعرم یاد روزی میکنم ..........اب از چشمم سرازیر و دفیقانم تمسخر میکنند ........یاد ان روز وقتی من افتاده ام ...قطره ای اشک از چشم افتاده است ....یادی از بدبختیم من کرده ام ....چون رفیقم چشم من را هم تمسخر میکند.......یاد ان روزی میفتم مادرم .....از روی ناچاری مرا ....با خود به هر شهری.....برای تحت درمان میبرد.......من ان روزها چه خوب یادم بماند . ........روزی رابا مادرم راهی شدیم ماسمت شهر ........همه ان روزا سیاه براتن بکردن توی شهر........علتش پرسیده ام از مادرم ........که چرا مردم همه یکجا سیاه پوش گشته اند ..........گفت مادر روز عاشورا همه اینجورین ......گفت امروز کربلا بهر حسین طوفانی است ..........گفت مادر از حسین ان شاه دین ......قطره اشکی از چشم افتاده بر روی زمین .........شربتی از اب و برف اورده اند.........شربتو مادر بداده دست من ..........گفت مادر که بگو مولا حسین جانم فدات........گفت مادر که بخواه از شاه دین شافی چشات .....من دعای که مادرم گفت خوانده ام ...... ........من ندیدم بعدان روز ....قطره ابی زچشمانم بیفتت برزمین ........جز زمانی که گفته شه نام حسین .........وقتی که نام حسین اورده شه در پیش من ......نا خودا گاه اشک چشمانم سرازیر میشون.......ای که جان من فدای اون سرش .... .میکنم جان وسرم با اشک چشمانم فداش......

[ شنبه 25 اردیبهشت 1400 ] [ 15:18 ] [ bushehrsiti ]

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید