الهی بمیرم ....ولی باز ببینم .......من اون مهر دستات.....الهی بمیرم ...ولی باز نبینم من اشک چشاتو.......بمیرم الهی ........ولی نشنوم من........ حق حق گریه هاتو .........الهی بمیرم منه جان فداشو .......بجاش خنده باشه .........به روی لبانش ..........الهی بخنده ...........همیشه گل من .......بمیرم الهی ....ولی باز نبینم ........تو چشمان عشقم ........حتی قطره اشکی..........بجاش من شب و روز.......چشام پر زه اشک بو ....بجاش هی ببارن چشام هی شب و روز ......الهی گل من .....همیشه ببینم .....گل ناز و خوش رو .. .......الهی گل من همیشه سر خوش با اون قلب صافش ...... بجاش من بمیرن ......من بد وبد قول ........خدایا عزیزم بدست تو دادم .......پناه دلش باش. ....دل صاف ومعصوم..........الهی گل من ......همیشه عمرش پراز سر خوشی باد .......الهی نبینم ......زمانی چشاشو مو گریون و اشک بار ......بمیرم الهی .......برا عشق خوش روم .........بمیرم الهی ........بمیرم الهی
[ شنبه 25 اردیبهشت 1400
] [ 14:51 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
شبی را من سوال کردم ز شیخ عالمی عادل......بهشت یاجهنم دنیای باقی زدید تو چجوریست.....گواهی میدهی در دل که هستن.........به پاسخ گفت به من ان شیخ عالم..........اگر خواهی بفهمی پاسخت را ........تو هم ازچشم من....... به این دنیا نگاه کن...سماوات را. ببینی ماه وخورشید ....همان خورشید عالم تاب .....که بینند کل چشم ها..الی انان که کورن کورمادر زاد ....ویک عده نمی خواهندببینند نور حق را...که خورشید.. همین خورشید عالم تاب..... نمایان گر نور خدایست ....به کوه ها و به صحرا یا که دریا .......زمین را بنگر از هر جا .......به هریک را که من نام بردم اینجا ... ......اگر هر روز تو هم چشمت بیفتاد ..........بیابی پاسخت با هر نگاهت .. ......تو بینی نور حق را به چه زیباست.... بهشت ان جایگاه اسمانی ...اگر شیعه اگردلدار یاری ......بخوان قران شمار بیشماربهشت ان نام زیبارابخوانی..
[ شنبه 25 اردیبهشت 1400
] [ 14:48 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
یا خدا.......در این دنیای بزرگ و پر رمز و راز ....من بارها بوده بخودم میگفتم رفته .....ویاد گرفتم چیزی که رفته دیگر هیچوقت بر نمیگردد ....ولی قبلش معنی کلمه هرگز را فهمیدم ......ولی در این روزها ودر این ایام جوانیم حرفم را پس گرفتم با چشمانی اشکبار و بغض گلویم.....
در سن سی و سه سالگی که میگویند جوانی یکی از بهترین دوران عمر ادمه......نه من گویم .....بزرگان می گویند این حرف و.........وگریه کنان میگویم پس اگر این واقعیت دارد چرا........من دلتنگ ایام بچگیم شدم ......نبخاطر سن و سال .بلکه بخاطر مردم ان روزها .....چه روزهای بود ....ان روزها.....چه چیز فرق کرده کجای این جریان عوض شده ....هیچ ادم ها همان ادمها خورشید همان خورشید روز ها همانروز ها............ولی بدون عاطفه و مهر و محبت .بدون برابری و برادری. .........اری این است فرق این ایام
[ سهشنبه 30 دی 1399
] [ 15:58 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
در زندگی خود از کسی کینه به دل نگیرید ....می دانم ...اری ...می دانم ...بخشیدن کسی که دلتان را شکسته و یا به شما صدمه یا ضرری رسانیده .می دانم اری من میدانم تجربه کردم سخت است بخشیدن همچین ادمی ......و به شما ها هم میگویم به حرف کسی گوش نکنید .....و دلتان را از بند زندان نفس برهانید ......جز ندای دلت ......به حرف کسی اهمیت ندهید ....که چرا بخشیدی ....چطور مگر یادت رفته است ......وبا روی گشاده وبا اغوش باز به استقبال افتاب فردا برو.......زیرا بخشیدن موجب راحتی روح و روان خودتان میشود .....با کینه توزی فقط به غم های خود می افزونیم هیچ نفعی نخواهیم برد .....مرسی
[ سهشنبه 30 دی 1399
] [ 15:49 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
چه کس میفهمد ان قلبی... که از دوری زدلدارش،حتی یک شب نیاسوید .....شما ها را سوال پرسم .....که درس خواندین نه کم بسیار........خیانت را چه تعبیر میکنید در دل......دروغ گفتن.زنا کردن .یا که دزدیدن.........وتا جایی.که میدانم همه اکثر. بدین شیوه جواب میدن.......ولی غافل از این دنیای بد وحشی و بد ذاتی........رفیقی خونه دوستش بگیرد دست ناموسش....زنی با شوی خود در جشن و مهمانی ......دو دستی شوی خود چسبید ........ولی چشمان او جای دگر بیند ......شبی را که هنا میزارن اندردست شاداماد.........همان داماد بد اقبال.....که هیچ گاه توی رویایش نمیگنجد......خیانت از تمام ارزوهایش
[ پنجشنبه 11 دی 1399
] [ 20:45 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
خداوندا به حق خلقت وربانیت سوگند.......من بنده اگرخبطی ز نادانی زنفسم مرتکب گشتم.....ولی من خود که میدانمتو رحمانی و بخشنده......من بنده خجل گشتم زنفسم یا ز کردارم.......خداوندا امیدم نا امید گشته.زاخلاقم و زکردارم.......خداوندا من بنده خطا کارم.....ولی بازم به در گاهت نظر دارم....
[ پنجشنبه 11 دی 1399
] [ 20:25 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
اهل روستایم من .پیشه مردم ده به زراعت بند بود......همه مردم ده اخ چه صادق بودن......همه اهل دل و همه با هم بودن ودر ان ایام من نو جوانی بودم......همه سرگرمی من با سگ و گاو و خرم سر میشد ......توی ان روزای خوش.همه خوشحال بودن همه مردم ده......سالها میگزرد .......مثل یک رود روان ....یا زمانه بد شد .......یا که این مردم ده ......پیش خود فکر دم؟؟؟؟؟؟؟مشکل از روستا هست یا که از مردم ده.........؟؟؟؟؟
[ پنجشنبه 11 دی 1399
] [ 20:18 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
بخردان از خررد خود بهر مشکل استفااده می نماین.جاهلان از روی نادانی .گره بسته به دندان میفشارند
[ پنجشنبه 11 دی 1399
] [ 20:10 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
دلم گرفته ای خدا .....دلم گرفته ای خدا ........امشب از اون سباست که من .........دلم میخواد گریه کنم... . ....... بین تموم ادما بغضمو فریاد بزنم...........امشب ازا ون شباست که من دوباره دیونه بشم ...........تواین شبای بی کسیم ......عشقشو از دلم گرفت.... کسی که عاشقش شدم .... دلم میخواد داد بزنم .....که ای خدای قلب من .....تاوان چی رو پس میدم ......در این شبه تاریک و سرد ...... خونه شکنجه گاهمه .......امشب از اون شباست که من دلم میخواد زار بزنم ........عشق و امید این دلم خدافظی نکرد و رفت .......تو خونه و تو شهر دل ......عشقمو من صدا زدم .....ولی جوابی نشنید ......این دل سرد و بی کسم ........امشب از اون شباست که من دلم میخواد مست بشم ......تو مستی و تو حال خوشیم حرف دلم را بزنم .....امشب از اون شباست که من تو کوچه ها پرسه زنم ....هرکس که پرسیده کجا ........به دنبال یه هم دمم ....دلم میخواد که تا به صبح درون شهر قدم زنم ......تا وقتی بارون بند بیاد ......تا وقتی عشق من بیاد .....امشب از اون شباست که من دلم میخواد گریه کنم ........سر بزارم روی پاش یه عالمه زار بزنم.....امشب از اون شباست که من دلم میخواد داد بزنم ....بین تموم ادما بغض مو فریاد بزنم ......
[ سهشنبه 20 اسفند 1398
] [ 05:14 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
در این شهری که بوشهر هسته نامش..........درونش میدر خشد مهر دوستی ........میان ده ها خیریه اول است...... ودر شهر ما.. ...سر هر زبان مهر و دوستی مد است .........رایسش زنی مهربان و گل است............. زنیکی وخوبی زهر کس سر است ..........یتیمان را که باشدپناه...........وبا هر زن بی پناه هم دل است ...........زنی را که گویم دو صد مهربان.........ریاست برایش برازنده است.........وبا کار او رتبه خیریه اول است.......همینجا ودر شعر خود .........برایش هزارسال خوش ارزو میکنم ..........تقدیم به خانم گلبو و دست اندر کاران و پرسنل خیریه مهر دوستی
[ یکشنبه 11 اسفند 1398
] [ 18:46 ] [ -سید علی سیدی ابرزگه ]
[ ]
صفحه قبل134...11صفحه بعد